خدا رو شکر
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388تولد همه مبارک
دوشنبه پنجم اسفند 1387این تکرار نمی دانم تا کجا چون آوای سوزان ریز باران
نوید شوق است و امید
همان خلق کردن و خلق شدن با همین دستان و از دریچه ی همین چشمان
اي دل غافل
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387كه عشق پناهي گردد
پروازي نه
گريزگاهي گردد
بيابان
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387دريا بيابان را خواهد پوشلند
و دهانم نام تو را نخواهد توانست گفت
زيرا روزيست كه عشقم را ترك خواهم گفت
از كتاب "بيابان" اثر ژان گوستاو
يك سفر
یکشنبه نوزدهم آبان 1387تازه از يه سفر چند روزه برگشتم
صبح يه پيام خيلي قشنگ به دستم رسيد:
تو را مي سپارم به دل تا نميرد...
اين يعني كلي انرژي
یک تنفس
چهارشنبه هشتم آبان 1387خسته ام . . . خسته از مردم این شهر غریب
همشان خفته به خواب خوش خرگوشی خویش
که به خودخواهی خویش من و هر عشق مرا همه بر دار کشند
خسته ام. . . خسته از لشکر تکرار زمان
که به سرکردگی ثانیه ها همه ی عمر،مرا غارت کرد....
خیلی خسته ام این روزا
کاش دنیا زودتر تموم بشه
رو به دریا ها شهریست
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387توی مخم پر از جنجال روزهای به ظاهر ناآرامه
زبانی که از قشنگی بسیار به زشتی افتاده
تنی که از تن آسانی بسیار به ستوه آمده
تفکری که از عشق و تناقض در حال عبور است
و انسان هایی بس به ظاهر خویشاوند اما دورتر از هر چه ناکجا آباد است
می دانم که به انتظار نشسته ای
بدان که مرگ را بیش از تو آرزومندم
و نه اما پشیمان از روزگار
که می دانم هر چه هست از دست خویشم برآمده
مخاطبم به جز تو و خویش گاهی اوقات تمام انسان های ناتمام اطراف است که مرا به ازرده شدن می کشانند
اما همیشه قولی از گفتار شاعر مرا بسیار آرام می آراید:
رو به دریا ها شهریست
قایقی خواهم ساخت
بازگشت دوباره
جمعه بیستم اردیبهشت 1387مدت زیادی بود که نتونسته بودم پست جدیدی بذارم
اما اومدم تا دوباره شروع کنم
امیدوارم همه خوب باشند.
دیروز ما مراسم جشن فارغ التحصیلی داشتیم جاتون خالی بود
همه چیز عالی بود فقط کاش حاج خانوم هم اومده بود.
اقا رضا و دکتر هم به عنوان شوخ ترین نفر ورودی های 83 معرفی شدند.
مراسم هم توی سینما نفت آبادان برگزار شد.
بگذریم.
راستی یه کتاب هم قبلا خریده بودم که واقعا خوب بود به اسم: "جان شیفته" اثر رومن رولان و ترجمه م.به آذین
به همه بخصوص خانوم ها پیشنهاد می کنم بخونیدش.
همین.
موفق و سلامت باشید
دل درد
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386نمی دانم چرا اما ناراحتم
شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد
و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد
نمی دانم چرا
نمی دانم آدمی را چه می شود
اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند
او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.
روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.
نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم
که پایم خسته و بس لرزان است.
نمی دانم چرا
اما دلم می خواهد بگریم.
شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد
من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم
.
...
بگذریم. شاید بدانم چرا
شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم
اما برای بعد...
تا دل دردی دیگر بدرود.
الان شیروان هستم.جاتون خالیه.از دیشب تا حالا داره برف می باره. خیلی سنگین
منم زدم بیرون. هیچ کس نیست و فقط همین کافی نت بازه
تعطیات عجیبیه. کلی اتفاق واسم افتاد هم خوب و هم بد
اما خیی داره خوش می گذره.
واسه همه آرزوی موفقیت دارم
دارم ۲۷ دی میرم خونه
امروز امتحانات تموم شد.راحت شدیم هممون
موفق باشید.
افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست
آن آشفته مرد
از همین کوچه ی بارانی گذشت.
روزهای سخت بارانی
شنبه هفدهم آذر 1386این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.
قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت
پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد
تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد
غریبانه و تنها رفتی.
من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.
از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.
وداع طوفان می آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!
باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام
با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.
تو پرواز می کنی من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت.

یک پیامک
سه شنبه سیزدهم آذر 1386خورشید مره بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
که از قلب ها گریخته
ایمان است.
ف.فرخزاد
باران باش
شنبه دهم آذر 1386خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش
هويجوري
پنجشنبه هشتم آذر 1386پیله تنهایی
چهارشنبه هفتم آذر 1386عزیزی این روزها اشفته است
می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند
می گوید شوق پرواز مهم تر است
من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم
که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند
اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.
دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.
و این همان خنده است.
یک خواب
شنبه سوم آذر 1386سهل و ممتنع....
این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.
من نیز گاها خواب می بینم همچون شما
دی در خواب دیدم دنیا را
دنیای دنیایی انسان ها را
در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.
تا خوابی دیگر بدرود.
فرصت حظور
شنبه بیست و ششم آبان 1386اما نبود.
امروز هست اما من نیستم.
همچنان که با خود زمزمه می کنم: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
چشم هایی که هر روز صبح به امیدی خیس می گردند.
لحظاتی در زندگی با تمام وجود احساس خستگی می کنم
چنان که دیگر انتظار هم از من بر نمی اید. و شاید حتی خواب نیز نمی تواند بیاید.
بگذریم. میدانم که میدانم. بگذریم.
پریشان گویی های یک دوست
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386در هجرانی این هوا
وای چه توفانی از خاطرات صخره پنهان است.
یک بغض
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386هدیه ای از یک دوست
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.
گفتي مراقب انار و آينه باش!
گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..
عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!
چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.
گفتي از سايه روشن گريه هات
دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.
يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..
هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.
چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه
ترسانده اند.
مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.
گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.
من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر
در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست
سید علی صالحی
دل اگر ارام بود شاید برای مکرر نالیدن به سراغ قریبه ها نمی امد.
لرزش پلک چشمان را نمی توان از دیده دور کرد.
منتطرم که بیاید. شما نیز دعا کنید.
یا حق
امیدوارم همه دوستان خوب باشند.
امروز دانشکده برق دانشگاه تهران مهمان دوستی عزیز هستم.
سفری که در پیش دارم همچون همه ی مراحل سرنوشت ساز زندگی گاهی سهل و گاهی پر از دلشوره است.
برایم دعا کنید که در این نیز موفق گردم
و من نیز می گویم: شاد و پیروز و سلامت باشید.
خدا نگهدار

