تبليغاتX
من از ناکجا آبادم
سلام

توی مخم پر از جنجال روزهای به ظاهر ناآرامه

زبانی که از قشنگی بسیار به زشتی افتاده

تنی که از تن آسانی بسیار به ستوه آمده

تفکری که از عشق و تناقض در حال عبور است

و انسان هایی بس به ظاهر خویشاوند اما دورتر از هر چه ناکجا آباد است

می دانم که به انتظار نشسته ای

بدان که مرگ را بیش از تو آرزومندم

و نه اما پشیمان از روزگار

که می دانم هر چه هست از دست خویشم برآمده

مخاطبم به جز تو و خویش گاهی اوقات تمام انسان های ناتمام اطراف است که مرا به ازرده شدن می کشانند

اما همیشه قولی از گفتار شاعر مرا بسیار آرام می آراید:

رو به دریا ها شهریست

قایقی خواهم ساخت

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 21:2 |
با سلام
مدت زیادی بود که نتونسته بودم پست جدیدی بذارم
اما اومدم تا دوباره شروع کنم
امیدوارم همه خوب باشند.
دیروز ما مراسم جشن فارغ التحصیلی داشتیم جاتون خالی بود
همه چیز عالی بود فقط کاش حاج خانوم هم اومده بود.
اقا رضا و دکتر هم به عنوان شوخ ترین نفر ورودی های 83 معرفی شدند.
مراسم هم توی سینما نفت آبادان برگزار شد.
بگذریم.
راستی یه کتاب هم قبلا خریده بودم که واقعا خوب بود به اسم: "جان شیفته" اثر رومن رولان و ترجمه م.به آذین
به همه بخصوص خانوم ها پیشنهاد می کنم بخونیدش.
همین.
موفق و سلامت باشید
+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:7 |
درست رمانی که باید شاد باشم

نمی دانم چرا   اما ناراحتم

شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد

و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد

نمی دانم چرا

نمی دانم آدمی را چه می شود

اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند

او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.

روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.

نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم

که پایم خسته و بس لرزان است.

نمی دانم چرا

اما دلم می خواهد بگریم.

شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد

من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم

.

...

بگذریم. شاید بدانم چرا

شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم

اما برای بعد...

تا دل دردی دیگر بدرود.

+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 20:53 |
سلام

الان شیروان هستم.جاتون خالیه.از دیشب تا حالا داره برف می باره. خیلی سنگین

منم زدم بیرون. هیچ کس نیست و فقط همین کافی نت بازه

تعطیات عجیبیه. کلی اتفاق واسم افتاد  هم خوب و هم بد

اما خیی داره خوش می گذره.

واسه همه آرزوی موفقیت دارم

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 20:28 |
با سلام

دارم ۲۷ دی میرم خونه

امروز امتحانات تموم شد.راحت شدیم هممون

موفق باشید.

+ نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 16:49 |
مردم شیروان
+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 20:7 |
صبح در انزوای شب پیش خواب آلوده بود و ما در بستری گرم نومیدی

افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست

آن آشفته مرد

از همین کوچه ی بارانی گذشت.

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 16:41 |

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 16:38 |
با سلام.

این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.

 

قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت

پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد

تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد

غریبانه و تنها رفتی.

من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.

از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.

وداع طوفان می آفریند.

اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!

باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام

با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.

تو پرواز می کنی  من پایم به زمین بسته است

ای پرنده

دست خدا به همراهت.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 15:5 |
... چه خالی بی پایانی

خورشید مره بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته

ایمان است.

ف.فرخزاد

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 17:16 |
چترت را کنار ایستگاه در مه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 15:39 |
سلام. دارم از طريق سيم كارت ايرانسل اپديت ميكنم:-) واسه همه دوستان ارزوي موفقيت دارم
+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 5:37 |
شادی دل ادمیان مرا نیز به خنده واداشته است.

عزیزی این روزها اشفته است

می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند

می گوید شوق پرواز مهم تر است

من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم

که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند

اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.

دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.

و این همان خنده است.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 10:49 |
با دستانی که فقط می شود هوا را در اغوش گرفت امده ام

سهل و ممتنع....

این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.

من نیز گاها خواب می بینم همچون شما

دی در خواب دیدم دنیا را

دنیای دنیایی انسان ها را

در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.

تا خوابی دیگر بدرود.

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 18:33 |
+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 18:27 |
دیروز از یکی از دوستان حظور طلبیدم.

اما نبود.

امروز هست اما من نیستم.

همچنان که با خود زمزمه می کنم: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

چشم هایی که هر روز صبح به امیدی خیس می گردند.

لحظاتی در زندگی با تمام وجود احساس خستگی می کنم

چنان که دیگر انتظار هم از من بر نمی اید. و شاید حتی خواب نیز نمی تواند بیاید.

بگذریم. میدانم که میدانم. بگذریم.

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 17:22 |
تنها ریگ زاران دامنه میدانند

در هجرانی این هوا

وای چه توفانی از خاطرات صخره پنهان است.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 21:27 |
تئوری تنها زمانی قادر است توده­ها را دريابد که به انسان بپردازد و زمانی به انسان می­پردازد که راديکال شود. راديکال شدن يعنی دست به ريشه بردن؛ و ريشه­ی انسان چيزی نيست جز خود انسان. ?مارکس/ نقد فلسفه حق هگل
+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 8:57 |
انقلاب‌های ِ عمومي بغض‌هايی هستند که ناشيانه می‌ترکند. اوژن يونسکو (Eugéne Ionesco) «آدم‌کش»
+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 8:29 |
چرا به ياد نمي آورم؟ به گمانم تو حرفي براي گفتن داشتي

 

هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.

 

گفتي مراقب انار و آينه باش!

 

گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..

 

عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.

 

گفتي از سايه روشن گريه هات

 

دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.

 

يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..

 

هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه

 

ترسانده اند.

 

مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.

 

گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.

 

من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.

 

انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر

 

در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست

 

سید علی صالحی

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 13:27 |