دیشب خوابم نبرد.
خیلی بهش فکر کردم.خیلی دوسش دارم.
خدا کنه هر جا که هست موفق و سلامت باشه.

نویسنده:ریموند کارور/ترجمه:مصطفی مستور
مازالتون[1]، مكزيك ـ سه ماه بعد
از وقتي كه هري[2]مرده همه چيز تغيير كرده. مثلا، همين كه من اين جا هستم. تا سه ماه ناقابل پيش، كي فكرش رو مي كرد من اين جا توي مكزيك باشم و هري بيچاره هم مرده و دفن شده باشد؟ هري! مرد و دفن شد ـ اما فراموش نشد.
اون روز صبح وقتي خبرش رو شنيدم نتونستم برم سركار. اوضاعم حسابي به هم ريخته بود. ساعت شش و نيم صبح، درست همون موقع كه فنجان قهوه و سيگار به دست مي خواستم بنشينم سر ميز صبحانه. جك برگر[3]، نگهبان تعميرگاه مجاز فرانك[4] جايي كه همه ي ما توش كار مي كرديم ـ تلفن زد.
خيلي راحت گفت : “ هري مرده، ” انگار بمبي انداخت. گفت: “راديوت رو روشن كن، تلويزيونت رو روشن كن. ”
پليس بعد از كلي سؤال كردن درباره ي هري، تازه از خونه ي جك رفته بود. بهش گفته بودند فورا بايد بره و جسد رو شناسايي كنه. جك گفت ممكنه سراغ من هم بياند. اين كه چرا پليس اول سراغ جك رفته بود براي من معماست چون رابطه ي او و هري طوري نبود كه بگي با هم صميمي اند. به هر حال به صميميت من و هري نبود.
باورم نمي شد اما مي دونستم لابد حقيقت داره كه جك تلفن كرده. انگار شوكه شده بودم و صبحانه به كلي از خاطرم رفت. كانالهاي تلويزيون رو از اين يكي به اون يكي عوض مي كردم تا قضيه دستگيرم شد. شك ندارم كه يك ساعت يا همين حدود داشتم توي خونه مي پلكيدم و گوش ميدادم به راديو و با فكر كردن به هري و حرف هاي راديو بيشتر و بيشتر پكر مي شدم. لابد آدمهاي رذلي هم پيدا مي شن كه نه تنها از مردن هري غصه دار نباشن بلكه در واقع از اين كه هري فوت كرده خوشحال هم باشن. زن اش يكي از اون هاست كه لابد خوشحال مي شه. هر چند توي سن ديه گو زندگي مي كنه و اون ها دو سه سالي مي شد همديگه رو نديده بودند. با اين حال اون خوشحال مي شه. يعني طبق گفته هاي هري زن اش از اون قبيل آدم هاست. به خاطر اين كه پاي زن هاي دیگه در ميان بود، نمي خواست از هري طلاق بگيره. نه، هيچ جوري حاضر به طلاق نبود. خوب، حالا ديگه لازم نيست نگران قضيه باشه. نه، از اين كه هري مرده نبايد ناراحت باشه. اما جوديت كوچولو[5]، حكايت ديگه اي داره.
بعد از اين كه به محل كارم تلفن كردم و خبر رو دادم، از خونه زدم بيرون. فرانك چيز زيادي نگفت، گفت موضوع رو درك ميكنه. گفت اون هم همين احساس رو داره اما بايد تعميرگاه رو باز نگه داره. گفت هري خودش اين طوري ميخواست. فرانك كلووي[6] هم مالك و هم سركارگر تعميرگاه بود. بهترين آدمي بود كه تا حالا پيشاش كار كرده بودم.
سوار ماشين شدم و توي مسير هميشگي به سمت كافه ي رد فاكس[7] راه افتادم. هميشه هري و من و جين اسميت[8] و راد ويليامز[9] و ندكلارك[10] و بقيه ي برو بچه ها شب ها بعد از كار اون جا پلاس بوديم. ساعت هشت ونيم صبح بود و به خاطر ترافيك سنگين مجبور بودم حواسم به رانندگي باشه با اين حال نمي تونستم از فكر اون هري بيچاره بيرون بيام.
هري اپراتور بود. ميشه گفت هميشه سرش به كاري گرم بود. هيچ وقت ول نمي گشت. ميونه ش با زنها خوب بود، اگه منظورم رو بفهميد. پولدار بود و هميشه خوب زندگي مي كرد. با هوش هم بود. يك جورايي هميشه مي تونست دست به هر كاري بزنه و هر معامله اي انجام بده بدون اين كه بدنام بشه. مثلا ماشين جگوارش. تقريبا نو بود و بيست هزار دلاري ميارزيد. توي تصادفي با چند تا ماشين ديگه داغون شده بود. هري اون رو از شركت بيمه مفت خريد و خودش رو به راهش كرد. طوري كه عينهو ماشين نو مي موند. هري از اين جور آدمها بود. يا اون قايق تفريحي سي و دو فوتي كريس كرافت[11] كه عموي هري توي وصيت نامه اش در لوس آنجلس به او بخشيده بود. تنها يك ماه صاحباش بود. همين دو هفته قبل بود كه رفت نگاهي بهش بندازه و باهاش چرخي بزنه. ولي مشكل زن هري بود كه قانونا حق داشت سهماش رو طلب كنه. براي اين كه هري دست زناش رو از قايق كوتاه كنه، قبل از اين كه او بويي ببره ـ در واقع قبل از اين كه هري چشماش به قايق بيفته ـ رفت سراغ وكيلي و نقشه هايي كشيد و همه ي دارو و ندارش رو واگذار كرد به جوديت كوچولو. با هم قرار گذاشته بودند ماه اوت، توي تعطيلات هري، باهاش جايي سفر كنند. اين رو هم بگم كه هري همه جا بوده. دوران خدمت نظام اش رو در اروپا گذروند و توي همه ي پايتخت ها و شهرهاي تفريحي بزرگ اون جا بوده. وقتي به طرف ژنرال دوگل[12] شليك شد اون توي جمعيت بود. خيلي جاها بوده و خيلي كارها كرده. هري. حالا اون مرده.
توي كافه ي رد فاكس، كه خيلي زود باز كرده بود، تنها يك نفر بود. اون سر پيشخان نشسته بود و من نميشناختماش. جيمي[13]، صاحب كافه، تلويزيون رو روشن كرده بود و همين كه اومدم تو سرش رو برام تكون داد. چشم هاي جيمي سرخ شده بود و با ديدن او از ته دل به ام ثابت شد كه هري مرده. برنامه شوي قديمي لوسيل بال ـ دسي آرناز[14] تازه شروع شده بود كه جيمي چوب بلندي برداشت و با اون كانال گردان رو چرخوند روي شبكهاي ديگه، كه توي اون لحظه چيزي دربارهي هري پخش نميكرد.
جيمي سرش رو تكون داد و گفت: “ باورم نميشه، هر كس ديگه اي به جز هري بود باور ميكردم. ”
گفتم: “ منم همين احساس رو دارم، جيمي، هركس به جز هري. ”
جيمي دو مشروب غليظ براي دوتامون ريخت و توي يك چشم به هم زدن مال خودش رو سر كشيد. گفت: “ اگه هري برادرم بود، بازم همين قدر ناراحت مي شدم. ديگه از اين بدتر نميشد. ” سرش رو دوباره تكون داد و چند لحظه زل زد به ليواناش. هنوز هيچي نشده حسابي مست شده بود.
گفت: “ بهتره يكي ديگه بخوريم، ”
گفتم: “ اين دفعه براي من كمي يخ بذار، ”
اون روز صبح چند تا ديگه از برو بچه ها، از رفقاي هري، كم كم جمع شدند توي كافه. بعد يكهو ديدم جيمي دستمالي درآورد و فين كرد توش. مردي كه اون سر پيشخان نشسته بود، همون غريبه، حركتي كرد كه انگار ميخواست صفحه اي توي گرامافون سكهاي بذاره اما جيمي با عصبانيت رفت و دو شاخهش رو كشيد و اون قدر زل زد به يارو كه طرف ول كرد و رفت. هيچ كدوم از ما حرفي براي زدن نداشتيم. چي ميتونستيم بگيم؟ هنوز بهتزده بوديم. آخر سر جيمي جعبه ي خالي سيگاري آورد و گذاشت روي پيشخان. گفت بهتره براي تاج گلاش پول جمع كنيم. براي اين كه كار راه بيفته، هر كدوم يكي دو دولار انداختيم توي جعبه. جيمي مداد شمعي آورد و روي جعبه نوشت: كمك به هري
مايك ديمرست[15] اومد داخل و چهار پايه اش رو گذاشت كنار من. بوفه چي باشگاه تي – ان ـ تي[16] بود. گفت: “خداي من! خبرش رو از ساعت راديو دار شنيدم. زن ام داشت لباس ميپوشيد بره سركار كه بيدارم كرد و گفت ‘اين همون هري كه تو مي شناختي نيست؟ ’ البته كه خودش بود. جيمي يه گيلاس پر به من بده و پشت بندش هم يه آبجو، ”
چند دقيقه بعد گفت: “ جوديت كوچولو چه طور تحمل ميكنه؟ كسي جوديت كوچولو رو نديده، ” حس كردم زير چشمي داره به من نگاه ميكنه. چيزي نداشتم بهش بگم. جيمي گفت: “ امروز صبح تلفن زد اين جا، طفلك حسابي عصبي بود. ”
بعد از نوشيدن يكي دو ليوان ديگه، مايك رو كرد به من و گفت: “ ميري هري رو ببينيش؟ ”
چند لحظه صبر كردم و گفتم: “ به اين جور مراسم خيلي اهميت نميدم. نه، گمون نميكنم. ” مايك طوري سرش رو تكون داد انگار موضوع را فهميده. اما دقيقهاي بعد ديدم از توي آينهي پشت پيشخان زل زده بهم. همين جا بگم كه از مايك ديمرست خوشم نميآد. البته اگه تا حالا خودتون حدس نزده باشيد. هيچ وقت از اون خوشم نمياومده. هري هم دل خوشي ازش نداشت. با هم دربارهش حرف زده بوديم. اما چرخ روزگار هميشه اين طوريه كه آدم هاي خوب ميميرند و بقيه به كار و زندگي شون مشغول ميشن.
تقريبا همون موقع بود كه حس كردم كف دست هام دارند عرق ميكنند و معدهم عين سرب سنگين شده. همزمان احساس كردم خون توي شقيقه هام گرومپ گرومپ صدا ميده. براي يك لحظه فكر كردم دارم غش ميكنم. روي چهار پايه لغزيدم و براي مايك سر تكون دادم و گفتم: “ سخت نگير، جيمي. ”
گفت: “ آره، تو هم همين طور، ”
بيرون كافه دقيقهاي به ديوار تكيه دادم تا هوش و حواسم رو جمع كنم. يادم اومد كه ناشتايي نخوردهم. با اون همه دل شوره و غم و غصه و مشروبي كه خورده بودم، معلومه كه سرم بايد گيج ميرفت. ميلي به غذا نداشتم. حتي اشتها نداشتم يك لقمه هم بخورم“ ساعت بالاي ويترين جواهرفروشي اون طرف خيابون ميگفت ده دقيقه مونده به يازده. بس كه اتفاقات زيادي افتاده بود، انگار حداقل بايد دير وقت بعدازظهر مي بود.
همون موقع بود كه چشم ام به جوديت كوچولو افتاد. قوز كرده بود و با شانههاي افتاده داشت آهسته از نبش خيابان رد ميشد. صورتاش چروكيده بود. صحنهي دلخراشي بود. گلولهي بزرگي از دستمال كاغذي توي دستاش بود ” ايستاد و فين كرد.
گفتم: “ جوديت. ”
نالهاي كرد كه مثل گلولهاي نشست توي دلام. همون جا، توي پياده رو، همديگه رو بغل كرديم.
گفتم: جوديت، خيلي متاسفم. چي از دستم بر ميآد؟ ميدوني حاضر بودم جونم رو فداش كنم. ”
سرش رو تكون داد. نميتونست چيزي بگه. همون جا ايستاده بوديم و همديگه رو دلداري ميداديم. همين طور كه هر دو اشك ميريختيم سعي كردم با هر چي كه به فكرم ميرسيد، تسليش بدم. لحظهاي از آغوشم بيرون اومد و با حالت گيج و منگي نگاهم كرد و باز خودش رو انداخت توي بغلم.
گفت: “ نميتونم، نميتونم باور كنم، اصلا باورم نميشه. ” با يك دست شونهم رو فشار ميداد و با دست ديگرش كمرم رو نوازش ميكرد.
گفتم: “ جوديت، قضيه حقيقت داره، راديو و تلويزيون دارند خبرش رو پخش ميكنن و امشب همهي روزنامه ها هم خبرش رو چاپ ميكنن.”
اين بار با فشار بيشتري مرا در آغوش گرفت و گفت: “ نه، نه، ”
باز اوضاعم داشت به هم ميريخت. زير برق آفتاب كلهم داشت ميسوخت. هنوز دستهاش دور كمرم بود. كمي خودم رو عقب كشيدم كه بتونيم جدا بشيم اما هنوز به دستم كه دور كمرش بود، تكيه داشت. گفت: “ قرار بود ماه آينده با هم جايي بريم، آخرين شب، توي رد فاكس، سه چهار ساعت سر ميز خودمون بوديم و داشتيم برنامهها رو ميچيديم. ”
گفتم: “ جوديت بيا بريم جايي بنشينيم و قهوه يا مشروبي بخوريم. ”
گفت: “ بريم همين جا، ”
گفتم: “ نه. جاي ديگه، بعدا برميگرديم اين جا. ”
گفت: “ فكر ميكنم اگه چيزي بخورم حالم بهتر ميشه، ”
گفتم: “ فكر خوبيه، منفم ميتونم چيزي بخورم. ”
سه روز بعد هم با گيجي و منگي گذشت. هر روز ميرفتم سركار اما بدون هري اون جا دلگير و غم انگيز بود. جوديت كوچولو رو بعداز كار زياد ميديدم. غروب ها با هم جايي مينشستيم و سعي ميكردم نذارم فكرش به چيزهاي ناراحت كننده مشغول بشه. اين طرف و اون طرف هم ميبردمش. براي شركت در جاهايي كه بايد ميرفت. دو بار هم بردمش مؤسسهي كفن و دفن. دفعهي اول غش كرد. خودم نرفتم تو. دلم ميخواست هري بيچاره رو همون طور كه بود به خاطر بسپارم.
يك روز قبل از تشيع جنازه، ما، برو بچههاي تعميرگاه، سي و هشت دلار براي دسته گلش پول جمع كرديم. چون من خيلي به هري نزديك بودم، كار خريد دسته گل به من واگذار شد. يادم به گل فروشي كه نزديك خونهم بود. با ماشين رفتم خونه و ناهاري براي خودم درست كردم و بعد روندم به طرف گل فروشي خانهي گل هوارد[17]. توي مجتمع تجاري بود. جنب داروخانه و آرايشگاه و بانك و يك آژانس مسافرتي. ماشين رو پارك كردم و هنوز چند قدم برنداشته بودم كه چشمم افتاد به پوستر بزرگي كه توي ويترين آژانس مسافرتي بود. رفتم جلو ويترين و قدري اون جا ايستادم. مكزيك. توي پوستر، صخرهي عظيمي بود كه انگار خورشيد از آن بالا به درياي آبي پوزخند ميزد. دريا پر از قايقهاي بادي كوچكي بود كه شبيه دستمال كاغذيهاي سفيد به نظر ميرسيدند. توي ساحل، زن ها با لباسهاي دو تكهي شنا و عينكهاي آفتابي يا لم داده بودند و يا داشتند بدمينتون بازي ميكردند. به همهي پوسترهاي توي ويترين، از جمله پوستر آلمان و انگليس هم نگاه ميكردم. اما باز برميگشتم و به آن خورشيد خندان، به ساحل، به زنها و به قايقهاي كوچك نگاه ميكردم آخر سر موهام رو توي شيشهي ويترين شانه زدم، شانههام را راست كردم و رفتم توي گل فروشي.
صبح روز بعد فرانك كلووي با شلوار و پيراهن سفيد و كروات آمد سركار. گفت هر كس بخواد ميتونه بره مراسم خاك سپاري هري. بيشتر بچه ها رفتند خونه كه لباس عوض كنند و بروند تشييع جنازه و بعدازظهر هم استراحت كنن. جيمي هم به احترام هري مهموني كوچولويي توي رد فاكس ترتيب داده بود. انواع مختلف سس و سيب زميني سرخ كرده و ساندويچ تهيه ديده بود. من به تشييع جنازه نرفتم اما عصر سري زدم به رد فاكس. جوديت كوچولو هم البته اون جا بود. لباس شيكي پوشيده بود و طوري اين طرف و اون طرف ميرفت كه انگار حسابي گيج و مات بود. مايك ديمرست هم اون جا بود و ميديدم كه هر از گاهي به او نگاه ميكنه. جوديت هم از پيش اين يكي سراغ اون يكي از بچهها ميرفت و با اونها در بارهي هري حرف ميزد. مثلا ميگفت: “گاس[18]، هري هميشه يادت ميكرد. ” يا “ هري هم دلش ميخواست اين طوري باشه. ” يا “ هري هم همين جوري بود، اون ناحيه رو خيلي دوست داشت. ” دو سه تا از بچه ها هم بغلش ميكردند و ميزدند رو كپلش و شورش رو در ميآوردند تا اين كه ازشون خواستم دست از سرش بردارند. چند تا خيكي پير و پاتال هم اومدند تو. از اون آدمهايي كه هري در تمام مدت عمرش حتي چهار كلمه هم باهاشون حرف نزده بود. ـ البته اگه اصلا چشماش به شون افتاده باشه ـ تسليتي گفتند و شروع كردند به لمباندن ساندويچ و آبجو. من و جوديت كوچولو گوشهاي ايستاده بوديم تا اين كه حدود ساعت هفت كافه خلوت شد و رسوندمش به خونهش.
احتمالا حالا ديگه بقيهي ماجرا رو ميتونيد حدس بزنيد. من و جوديت كوچولو بعد از مرگ هري همدم هم شديم. تقريبا هر شب با هم ميرفتيم سينما و بعدش هم كافهاي و يا خونهي او. فقط يك بار رفتيم رد فاكس و بعد تصميم گرفتيم ديگه اون جا نريم و به جاش جاهاي جديدي ـ جاهايي كه او و هري هيچ وقت نرفته بودند ـ بريم. روز شنبهاي، نه خيلي بعد از مراسم تدفين، هر دو رفتيم به قبرستان گلدن گيت تا روي قبر هري گل بذاريم. هنوز سنگ قبرش رو نگذاشته بودند و ما يك ساعتي دنبال گورش گشتيم اما نتونستيم قبر لعنتيش رو پيدا كنيم. جوديت كوچولو از يه نقطه به نقطهي ديگهاي ميدويد و هر بار ميگفت: “ ايناهاش! ايناهاش! ” اما هر بار قبر مال كس ديگهاي بود. آخرسر هر دو با ناراحتي برگشتيم.
ماه آگوست بود كه با ماشين رفتيم به لوس آنجلس تا نگاهي به قايق بندازيم. كار معركهاي بود. عموي هري حسابي نو نگهش داشته بود. توماس[19]، پسر مكزيكياي كه از قايق مراقبت ميكرد، گفت حاضره باهاش تموم دنيا رو بگرده. من و جوديت كوچولو زل زده بوديم به قايق و بعد نگاه كرديم به هم ديگه. خيلي كم پيش ميآد كه چيزي بهتر از آن چه انتظارش رو ميكشيد باشه. معمولا يه جور ديگهس. اما اون قايق اين خصوصيت رو داشت ـ بهتر از هر قايق كه حتي خوابش رو هم نميديديد. ـ توي مسير برگشت به سان فرانسيسكو، تصميم گرفتيم ماه بعد بياييم و باهاش سفر دريايي كوچكي بريم. سفرمون رو براي ماه سپتامبر و درست قبل از تعطيلات آخر هفتهي روز كارگر ترتيب داديم.
همون طور كه گفتم بعد از مرگ هري خيلي چيزها تغيير كرد. با اين كه جوديت كوچولو حالا ديگه وجود نداره اما مرگاش اون قدر غم انگيز بود كه هنوز هم بهت زدهام. جايي دور از ساحل باخا[20] بود كه اون اتفاق افتاد: جوديت كوچولو كه ذرهاي شنا بلد نبود يكهو غيباش زد. حدسمان اين بود كه شب از روي كشتي افتاده توي دريا. معلوم نيست اون وقت شب براي چي رفته بود روي عرشه، يا چي باعث شده بود كه بيفته توي دريا بدون اين كه من و يا توماس متوجهش بشيم. تنها چيزي كه ميدونستيم اين بود كه صبح روز بعد گم شده بود. و ما نه چيزي ديده بوديم و نه صداي جيغي شنيده بوديم. خيلي ساده غيبش زده بود. حقيقت همين بود كه گفتم، در گايماس[21] لنگر انداختيم به پليس هم گفتم. به شون گفتم، با زنم ـ خوشبختانه درست قبل از اين كه سان فرانسيسكو رو ترك كنيم با هم ازدواج كرده بوديم ـ اومده بوديم سفر ماه عسل.
گفتم كه بعد از مرگ هري خيلي چيزها تغيير كرد. حالا من اين جا هستم، توي مازالتون و توماس داره مناظر مختلف رو نشونم ميده. چيزهايي كه وقتي توي آمريكا هستي حتي فكرش رو هم نميكني كه وجود داشته باشند. توقف گاه بعدي، مانزانيلو[22] زادگاه توماس است. بعد آكاپولكو[23]. تصميم داريم همين طور پيش بريم تا پولمون تموم بشه. بعد لنگر بندازيم و مدتي كار كنيم و باز راه بيفتيم. اين طور به ذهنم خطور ميكنه كه دارم درست همون كارهايي رو انجام ميدم كه هري ميخواست انجام بده. اما كي ميتونه حالا دربارهش توضيح بده؟ گاهي فكر ميكنم به دنيا اومدهام كه خانه به دوش باشم.
1. Mazalton
2. Harry
3. Jack Berger
4. Frank’s Custom Repair
5. Little Judith
6. Frank Klovee
7. Red Fox
8. Gene Smith
9. Rod Williams
10. Ned Clark
11. Chris Craft
12. General De Gaulle 13. Jimmy
14. Lucille Ball – Desi Arnaz
15. Mike Demarest
16. T-N-T
17. Howard’s House Of Flowers
18. Gus
19. Tomas
20. Baja
21. Guaymas
22. Manzanillo
23. Acapulco
ناتور دشت جروم دیوید سلینجر «جی. دی. سلینجر» یکی از عجیبترین نویسندههای دنیاست؛ 
این حرف را از این جهت میزنم که حقایق بسیار کمی دربارهی زندگی خصوصیاش منتشر شده و او همواره سعی کرده که در انزوای خودخواستهاش باقی بماند و دیگران را به حریم زندگیاش راه ندهد. با این حال میدانیم که او در سال 1919 در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزدهسالگی چند- ماهی را در اروپا گذرانده و در سال 1938 همزمان با بازگشتاش به امریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمهتمام رها کرده است. اولین داستان سلینجر به نام «جوانان» در سال 1940 در مجلهی استوری [داستان] به چاپ رسید و سالها بعد (در سال 1951) رمان «ناتور دشت» به عنوان اولین کتاب سلینجر منتشر شد و طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان همراه آورد. «فرنی و زویی»، «نه داستان» [در ایران با عنوان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» ترجمه و منتشر شده]، «بالاتر از هر بلند بالایی» و «جنگل واژگون» از جملهی آثار کمشمار ِ سلینجر هستند. «سلینجر» در حال حاضر زنده است و ظاهرن در خلوت خود همچنان مینویسد، اما سالهاست که نه اثری از او منتشر شده و نه خبری دربارهی زندگی خصوصیاش. فکر کنم بد نباشد ابتدائن توضیح مختصری دربارهی معنای ترکیب ِ «ناتور دشت» بدهم. خیلیها معنای این اسم را نمیدانند و حتا بعد از خواندن کتاب هم متوجه نمیشوند که «ناتور دشت» چه مفهومی دارد. ناتور ِ دشت، یک ترکیب دو کلمهای است: ناتور+ دشت؛ و ناتور به معنای نگهبان و پاسبان است و ناتور ِ دشت، یعنی نگهبان دشت و ارتباطاش با داستان هم کاملن مشخص است. در فصول انتهایی رمان که «هولدن کالفیلد» (قهرمان رمان) با خواهرش «فیبی» راجعبه اینکه دوست دارد در آینده چه کاره شود صحبت میکند، میگوید: «همهش مجسم میکنم که هزارها بچهی کوچیک دارن تو دشت بازی میکنن و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبهی یه پرتگاه خطرناک وایسادهم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم... تمام روز کارم همینه. یه ناتور ِ دشتم...». و اما خود رمان... «هولدن کالفیلد» یک نوجوان هفده - ساله است که در لحظهی آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهرن قصد دارد آنچه که پیش از رسیدن به اینجا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همینکار را هم میکند و رمان نیز بر همین پایه شکل میگیرد. در زمان اتفاقافتادن ماجراهای داستان، «هولدن» یک پسربچهی شانزدهساله است که در مدرسهی شبانهروزی «پنسی» تحصیل میکند و حالا در آستانهی کریسمس به علت ضعف تحصیلی (او چهار درس از پنج درساش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهی قبولی آورده است!) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانهشان در نیویورک برگردد. تمام ماجراهای داستان طی همین سه – چهار - روزی که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج میشود اتفاق میافتد. او میخواهد تا چهارشنبه که نامهی مدیر راجعبه اخراج او به دست پدر و مادرش میرسد و بهقول خودمان آبها کمی از آسیاب میافتد به خانه بازنگردد؛ به همینخاطر از زمانی که از مدرسه خارج میشود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری میکند و این دو روز سفر و گشتوگذار، نمادی است از سفر «هولدن» از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتاش در جامعهی پر هرج و مرج امریکا. هولدن طی این مدت، همخوابگی ناموفق با یک روسپی، زورگیری پاانداز روسپی که پنج دلار بیشتر از قراری که با هولدن گذاشته از او طلب میکند، همجنسبازی معلمی که دوست اوست و هولدن شبی را پیش او میگذراند [اما پس از اینکه از قصد او متوجه میشود از خانهاش بیرون میزند]، سیاهمستی و اتفاقات بسیار دیگری را تجربه میکند. پدر هولدن، وکیل است و برادرش «د. ب» یک نویسندهی داستانهای کوتاه که مدتیست در هالیوود به فیلمنامهنویسی مشغول است. از این نظر هولدن به خانوادهای از طبقهی بالا تعلق دارد و طبق روند عادی باید درساش را تمام کند و وارد دانشگاه شود و سپس شغلی آبرومند دست – و - پا کند، اما رفتار هولدن کالفیلد درواقع عصیانی تمامعیار در برابر همهی هنجارها است. لحن داستان ـ به اینعلت که کل داستان از زبان هولدن روایت میشود ـ، عامیانه و صمیمی است و روایتها آنچنان جذاب و صحنهپردازیها آنقدر ماهرانه است که تا مدتها لذت خواندن داستان زیر زبان خواننده میماند. «الیا کازان»، کارگردان معروف سینما قصد داشت فیلمی بر اساس رمان «ناتور دشت» بسازد و هنگامی که میخواست رضایت سلینجر را جلب کند، سلینجر به او پاسخ داد که «نمیتوانم چنين اجازهای بدهم زيرا میترسم هولدن اين كار را دوست نداشته باشد!». «ناتور دشت» یکی از محبوبترین کتابهای همه اعصار است و هنوز هم هر سال دویست و پنجاه هزار نسخه از آن به فروش میرسد. از «ناتور دشت»دو ترجمه به فارسی انجام شده: ترجمهی «محمد نجفی» و ترجمهی «احمد کریمی حکاک»؛ بهعقیدهی من ترجمهی محمد نجفی بهسبب حفظ سبک عامیانهی صحبتکردن هولدن و لحن نوجوانانه و لمپنگونهی او که صمیمیت خاصی هم به داستان داده، یک سر و گردن بالاتر از ترجمهی «کریمی حکاک» است؛ محض قیاس، متن اصلی ِ تکهای ابتدایی «ناتور دشت» را با ترجمهی هر دو مترجم میآورم. پاراگراف ابتدایی «ناتور دشت» از روی نسخهی اصلی: If you really want to hear about it, the first thing you'll probably want to know is where I was born, an what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Copperfield kind of crap, but I don't feel like going into it, if you want to know the truth. In the first place, that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two hemorrhages apiece if I told anything pretty personal about them. They're quite touchy about anything like that, especially my father ترجمهی «احمد کریمی حکاک»: «اگر واقعن میخواهيد در اين مورد چيزی بشنويد لابد اولين چيزی که میخواهيد بدانيد اين است که من کجا به دنيا آمدهام و بچگی نکبتبارم چهطور گذشت و پدر و مادرم پيش از من چه کار میکردند و از اين مهملاتی که آدم را ياد "ديويد کاپرفيلد" میاندازد. اما راستش را بخواهيد من ميل ندارم وارد اين موضوعها بشوم. چون که اولن حوصلهاش را ندارم و دومن اگر کوچکترين حرفی دربارهی زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هر دوشان چنان از کوره در میروند که نگو. در اينجور موارد خيلی زودرنجاند؛ مخصوصن پدرم». ترجمهی «محمد نجفی»: «اگه جدن میخوای دربارهش بشنوی، لابد اولین چیزی که میخوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومدهم و بچگی گَندَم چهجوری بوده و پدرمادرم قبل از بهدنیا اومدنم چیکار میکردهن و از اینجور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ اما من اصلن حال و حوصلهی تعریف این چیزها رو ندارم. اولن که این حرفا خستهم میکنه، ثانین هم اگه یه چیز کاملن خصوصی دربارهی پدر مادرم بگم هر دوشون خونروش دو قبضه میگیرن. هر دوشون سر این چیزها حسابی حساسن. مخصوصن پدرم.»