تبليغاتX
من از ناکجا آبادم
و او ...
عنوان: ایدئولوژی علیه ایدئولوژی
نویسنده: رضا علیجانی (سردبیر دوهفته نامه ایران فردا)




...... بشلر(نویسنده کتاب ایدئولوژی چیست؟) میگوید من هم به مثابه یک شهروندب مسایل اجتماعی انتقاد دارم. مگر اینکه ما به مرحله فروتر از مرحله شهروندی برویم و گله وار زندگی کنیم و اجازه دهیم دیگران برای ما تصمیم بگیرند. اما اگر وارد مرحله تشخص شویم (همان فردیتی که لیبرالیسم هم از همانجا آغاز می کند) ما نیازمند ایدئولوژی هستیم.

.... یک جا شریعتی می گوید حرف از ظواهر را کنار بگذاریم، در جامعه ای که شرایطش وجود داشته و موجبیت تاریخی داشته باشد (ساختارها تولید کننده استبداد باشند) استبداد بوجود می آید. پس برای ما مهم نیست استبدادگران چکمه،کفش یا دمپایی پوشیده اندک؛ اگر بستر یک جامعه مستعد یا سازنده استبداد باشد، از درونش استبداد بیرون می آید.

به هر ترتیب، آدمیان خواسته و ناخواسته پا به عرصه ی این هستی پهناور گذارده و هر یک در گوشه ای از این کره خاکی و در جامعه و خانواده و طبقه و صنفی به حیات و حرکت مشغولند. طی این این طریق که عمرش نام می نهیم، تنها در صورتی عبث و پوچ نیست که با معنا، همراه با ارزش و حداقل همراه با پیشروی به سوی هدفی فردی و متعالی، و جمعی و مترقی باشد. یعنی اینکه آدمی باید برای خود حقیقتی بیاد، تا بتواند توجیهی برای نفس کشیدن و حرکت در جامعه اش داشته باشد. حال، با هر تفسیر و در هر اسم و نام، این حقیقت ایدئولوژی است (نزاعی در الفاظ و القاب نیست)؛ پدیده ای که آدمی برای توجیه اعمال خود بدان نیازمند بوده، هست و خواهد بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط مصطفی  | 

این روزا بازم توی ناکجا آباد ها قرق شدم

این بار نه انسان هایی تکراری که تکرار انسان هایی مهربان قلب مرا در تکانی از دیدارها به تپیدن واداشته

خویشانی چنان نزدیک که دیگر از نبودن ها و ندیدن ها نشانی نیست.

دیگری ها و دیگران باز به گذر زمان پیوند خورده اند

و او اکنون منتظر است.منتظر

 تنها اشتراک روزگاران ما را انتظار به خویش پیوند می دهد.

و این سبزی برگ درخت هاست که مرا به چیدن از دنیا واداشته.

.

...

و این نیز بگذرد.

شیروان- کافی نت یاهو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:56  توسط مصطفی  | 

ازقرق

 

تا خروس خوان

 

شبروان

دل ما را درکوچه ها

 

چون مشعلی دست به دست

می گردانند

 

و خواب، بیهوده

برفراز شهر، پرسه می زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:59  توسط مصطفی  | 

سلام

من فردا (چهارشنبه) دارم می رم خونه.جمعه می رسم. پس تا اون موقع صبر کنید.

تعتیلات به همه خوش بگذره

الان یک سالی می شه خونه نرفتم و حسابی هم داتنگ شدم. مطمئنا خوش می گذره.

پس تا جمعه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:12  توسط مصطفی  | 

ديشب آقاي تاج الديني رو ديدم.

بسيار بسيار خسته و ناراحت از روزگار بود.

يك جمله از تجربياتش رو در كلام "برتولت برشت" برام گفت:

 

كار آسان است، جرات انجام كار سخت است.

 

اميدوارم بالاخره هنر و هنرمند جايگاه خودشون رو دربين مملكت داران بي هنر  پيدا كنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط مصطفی  | 

هو اللذي انزل من السماء ماء ....

Miraculous Messages from Water

پيام هاي متفاوت آب
يا
شهادت و گواهي آب

يك محقق ژاپني با انتشار يافته‌هاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكول‌هاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:55  توسط مصطفی  | 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست!

 

موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند.

                                                                                    " مارگوت بیگل "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 9:12  توسط مصطفی  | 

امروز صبح یه نفر رو که داشت فرار می کرد دیدم.

مدتی بود که خیلی دقت می کردم. بالاخره...

می دونید از قدیم گفتن دنیا محل گذره. آدما هم با سرعت زیاد میان، به هم که می رسند سرعتشون رو کم می کنند و در نهایت با سرعتی بیشتر از رسیدن از هم دور میشن، در واقع فرار میکنن.

من که قبلا ها عادت کرده بودم اما نمیدونم چی شد که...

مدتی بود که سکون (و نه البته ثبات) توی چهره ی بعضی ها دیده میشد.

داشتم به چشم هام و نه به عقلم، شک می کردم. امروز صبح،یه نور، یه روشنایی، و سرانجام یه تظاهر.

.

.

...

گویی همان کلمات که در سپیده دم سال ها پیش، برای اولین بار، باری سنگین را بر دوش او گذاشت و او را نه از خانه که از خویش رهانید، حال دوباره طنین انداز روزگاران در حال گذر وی شده است.

جملاتی که فقط از زبان آشنایانی غریب می توان شنید. و این نمی توانست برای او یک عادت باشد.

نه چنان عادتی که: به غذا خوردن دارد.

                        که به پریدن از خواب و حتی بیداری دارد.

کلماتی که با حروفشان، ذهن او را با گذر زمان همراهی کردند.

با تلخی شان، لحظه ای را از وی دریغ کردند تا معنای در لحظه ریستن را بیاموزانند.

.

او میخواهد که از این نیز بگذرد.

و این یاد را باز هم نیمه تمام، پایان دهد.

باشد که آیتی باشد برای جویندگان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:41  توسط مصطفی  | 

امشب با خويش به ياد ها افتاد.

همه جا پر از آشنايی غريب بود.

دلها ديگر طاقت توقف را ندارند.

چشم ها که روزگاری در خواب هم به انتظار بودند، اکنون خواب را از خويش دريغ کرده اند.

پاها به هر سو که خاکی از غبارش را ميابد قدم برميدارد.

دست هايی نيازمند يار، نيازمند ياری يار.

چه آشفته بازاريست.

 شهری که بر در هر دکان نيازی را بر مي آورند، چه سخت است نامراد بودن.

وجودش در يک کلمه معنا يافته، انتظاری برای يافتن محبوبی که بگويدش: دوستت دارم.

به او تهمت غريب بودن می زنند، حالی که غريبه ها را در شهر جايی نيست.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:54  توسط مصطفی  | 

سیه بختی انسان از روزی شروع نشد که اشتباه کرد ، از روزی شروع شد که پی به اشتباه خود برد و به آن اعتراف نکرد
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:47  توسط مصطفی  | 

به نام خدا

روزهايی پاک، روشن و زيبا

دلهايی گسترده، با قلب هايی باز

روزها بر بالای بلندی های پندار خويش می نشست و به پهناوری دشت ها و کوتاهی سبزه ها چشم می دوخت.

گويی زمان هيچ يک از لحظه های خويش را از او دريغ نمی کرد. صدای نفس های باد که در دل کوه مي پيچيد، او را نيز با خود همراه می ساخت. پرواز، پرواز

همه ی ذرات با او بودند. به خاطر می آورد ابتدای روز را، روزهای ابتديی را هم.

اما زمان که به شب، به غروب می رسد، ديگر اين ذرات نيستند که با اويند.

تنهای تنها. حتی سايه ی خویش را نيز ديگر به دنبال ندارد.

می نشيند بر در غاری که روزی صدای محمد از آن می آمد. چاره ای جز جستجوی خاطرات ندارد.

 

- آشنا نزدیک تر می آيد تا بهتر بشناسد. آری باز دوباره اين پير با خاطرات خويش، شروع به ساختن لحظه هايی از تجربه، و خاطراتی از دور، برای ديگران کرده بود.از دوستی می گفت که روزگار را درون غاری می زيسته، و اکنون نمی زيد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:45  توسط مصطفی  | 

دی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

گفتند یافت می​نشود جسته​ایم ما

گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط مصطفی  | 

 جي.دي.سلينجر؛كم گوي پرآوازه

یه نویسنده خوب

با شاهکاری به نام " ناتور دشت "

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:11  توسط مصطفی  | 

يه سر بزنيد. يه شاهنامه آنلاين
http://shahnameh.recent.ir

 

salam.man az shahrestan nayumade budam ke shoma mano tahghir konin.shoma
az man che zehniati darin?
fekr mikonin man ye adame bikaram ke oftade donbale ye 2khtare va vaghtesho talaf mikone bedune hich hadafi tu zendegish?
na khanom doroste man khejalat mikesham ba shoma sohbat konam va shoma taghazaye mano rad kardin vali dust nadaram
kasi dar morede man injuri fekr kone.
mahze etelae shoma man arshade electronice shomal(babol) ghabul shodam.
va mikham edame tahsil ham bedam dar moadele karshernasim ham 16.00 shod.va dobare inke tu in sala ozve time varzeshie daneshgah ham budam. ina ro nemigam ke ye moghe deletun be man besuze
va fekr konin ke ...
dar har surat khodetun be gorooh email zadin.
omidvaram movafagh bashin.
ali khazaee.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 18:8  توسط مصطفی  | 

می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 16:0  توسط مصطفی  |