|
و او ...
|
این بار نه انسان هایی تکراری که تکرار انسان هایی مهربان قلب مرا در تکانی از دیدارها به تپیدن واداشته
خویشانی چنان نزدیک که دیگر از نبودن ها و ندیدن ها نشانی نیست.
دیگری ها و دیگران باز به گذر زمان پیوند خورده اند
و او اکنون منتظر است.منتظر
تنها اشتراک روزگاران ما را انتظار به خویش پیوند می دهد.
و این سبزی برگ درخت هاست که مرا به چیدن از دنیا واداشته.
.
...
و این نیز بگذرد.
شیروان- کافی نت یاهو
ازقرق
تا خروس خوان
شبروان
دل ما را درکوچه ها
چون مشعلی دست به دست
می گردانند
و خواب، بیهوده
برفراز شهر، پرسه می زند.
من فردا (چهارشنبه) دارم می رم خونه.جمعه می رسم. پس تا اون موقع صبر کنید.
تعتیلات به همه خوش بگذره
الان یک سالی می شه خونه نرفتم و حسابی هم داتنگ شدم. مطمئنا خوش می گذره.
پس تا جمعه.
ديشب آقاي تاج الديني رو ديدم.
بسيار بسيار خسته و ناراحت از روزگار بود.
يك جمله از تجربياتش رو در كلام "برتولت برشت" برام گفت:
كار آسان است، جرات انجام كار سخت است.
اميدوارم بالاخره هنر و هنرمند جايگاه خودشون رو دربين مملكت داران بي هنر پيدا كنند.
Miraculous Messages from Water
پيام هاي متفاوت آب
يا
شهادت و گواهي آب
يك محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.
امروز صبح یه نفر رو که داشت فرار می کرد دیدم.
مدتی بود که خیلی دقت می کردم. بالاخره...
می دونید از قدیم گفتن دنیا محل گذره. آدما هم با سرعت زیاد میان، به هم که می رسند سرعتشون رو کم می کنند و در نهایت با سرعتی بیشتر از رسیدن از هم دور میشن، در واقع فرار میکنن.
من که قبلا ها عادت کرده بودم اما نمیدونم چی شد که...
مدتی بود که سکون (و نه البته ثبات) توی چهره ی بعضی ها دیده میشد.
داشتم به چشم هام و نه به عقلم، شک می کردم. امروز صبح،یه نور، یه روشنایی، و سرانجام یه تظاهر.
.
.
...
گویی همان کلمات که در سپیده دم سال ها پیش، برای اولین بار، باری سنگین را بر دوش او گذاشت و او را نه از خانه که از خویش رهانید، حال دوباره طنین انداز روزگاران در حال گذر وی شده است.
جملاتی که فقط از زبان آشنایانی غریب می توان شنید. و این نمی توانست برای او یک عادت باشد.
نه چنان عادتی که: به غذا خوردن دارد.
که به پریدن از خواب و حتی بیداری دارد.
کلماتی که با حروفشان، ذهن او را با گذر زمان همراهی کردند.
با تلخی شان، لحظه ای را از وی دریغ کردند تا معنای در لحظه ریستن را بیاموزانند.
.
او میخواهد که از این نیز بگذرد.
و این یاد را باز هم نیمه تمام، پایان دهد.
باشد که آیتی باشد برای جویندگان.
امشب با خويش به ياد ها افتاد.
همه جا پر از آشنايی غريب بود.
دلها ديگر طاقت توقف را ندارند.
چشم ها که روزگاری در خواب هم به انتظار بودند، اکنون خواب را از خويش دريغ کرده اند.
پاها به هر سو که خاکی از غبارش را ميابد قدم برميدارد.
دست هايی نيازمند يار، نيازمند ياری يار.
چه آشفته بازاريست.
شهری که بر در هر دکان نيازی را بر مي آورند، چه سخت است نامراد بودن.
وجودش در يک کلمه معنا يافته، انتظاری برای يافتن محبوبی که بگويدش: دوستت دارم.
به او تهمت غريب بودن می زنند، حالی که غريبه ها را در شهر جايی نيست.
به نام خدا
روزهايی پاک، روشن و زيبا
دلهايی گسترده، با قلب هايی باز
روزها بر بالای بلندی های پندار خويش می نشست و به پهناوری دشت ها و کوتاهی سبزه ها چشم می دوخت.
گويی زمان هيچ يک از لحظه های خويش را از او دريغ نمی کرد. صدای نفس های باد که در دل کوه مي پيچيد، او را نيز با خود همراه می ساخت. پرواز، پرواز
همه ی ذرات با او بودند. به خاطر می آورد ابتدای روز را، روزهای ابتديی را هم.
اما زمان که به شب، به غروب می رسد، ديگر اين ذرات نيستند که با اويند.
تنهای تنها. حتی سايه ی خویش را نيز ديگر به دنبال ندارد.
می نشيند بر در غاری که روزی صدای محمد از آن می آمد. چاره ای جز جستجوی خاطرات ندارد.
- آشنا نزدیک تر می آيد تا بهتر بشناسد. آری باز دوباره اين پير با خاطرات خويش، شروع به ساختن لحظه هايی از تجربه، و خاطراتی از دور، برای ديگران کرده بود.از دوستی می گفت که روزگار را درون غاری می زيسته، و اکنون نمی زيد.
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست