|
و او ...
|
و این شاید آخرین نگاهم باشد.
چرا که خورشید پر نورتر است.
دارم با نور موبایلم می نویسم خیلی جالب شده
یک دقیقه وقت دارم تا هر چی فکر کردم رو بنویسم وگرنه دوباره خاموش میشه!!
.
..
..."نامه ای از انتهای یک دل"
همو بود که می گفت باید تا می توان دوست داشت
نمی دونم امشب چرا شعرم گرفته
صداهایی آشنا اینبار سرمایشان را به آدمیانی تحمیل می کنند که . . .
حنجره ای خشک سایه ای باریک و دستانی به ظاهر پر
اینان همانی می نمایند که او را از خواب پار به خوابی نو کشانیده بودند
بارها در خویش به دنبال گمگشته بود
نمی دانم چه می گویم. بگذریم
یاد یاران مانع است دل شادی را می طلبد. که حال وقت نالیدن نیست.
تا زمزمه ای دیگر بدرود.
پس نگو نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته ست ولی دل دریائیست
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد. دوست خواهم داشت
بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم عزیز.
از اینکه دیر اومدم منو ببخشید. این روزا منم درگیر بازی های روزگار شدم.
سعی می کنم تا این دیرکرد رو با یه نوشته خوب جبران کنم.
ممنون از صبرتون.
پایدار باشید.
گرچه حال که تصمیم به تقریر نموده ام نمی دانم که زمان را در کجای معماری کلماتم بگنجانم هماره سعی را بر این می گزارم که از ابهام بدور باشم.
هر گاه که به انسان ها می نگرم کوشش دارم که آنان را از لباس تشخصی که من بدانها می دهم بدور بدارم اما گویی این حدیث برای غریبه هایی آشناست.
مدتی که با شما در قربت گذشت زیبا و قابل یادآوریست. دوستان ذهن من می گویند که از باید های زمان بوده چون چندین "من" این را اراده کردند.
امید دارم که هر گاه یادی از این با هم بودن ها خاطرتان را روشن کرد بتوانم خویش را آماده هر گونه یاری به یاران کنم.
می روم و برایتان موفقیت و سلامت را آرزومندم.
یا حق
وقتی یک قهرمان عاشق می گوید که حاضر است همه چیز را در راه عشق فدا کند ، هیچ کس نخواهد پرسید :" ایا محبوب او واقعاْ شایسته ی این فداکاری هست؟"...
عشق ، منطق مبهم خود را دارد.
منطقی که همه ی ما تلویحاْ می پذیریم...."
دیرزمانیست که دست در کار دنیا برده، و بر آن طرف صفحه شطرنج مهرگانی چند را به دنبال خویش می کشاند.
کار از خواستن و دانستن نیز گذشته. و دیگر هیچ عملی، لرزش دست و دلش را نمی انجامد.
او به داشتن خویش، و دیگران ایمان دارد.
گویی حریف، خداست. یاوری که همیشه راه نماست.
شاید این آخرین گذر است.
.
...
راست را بازمی گویم:
جذبه ی عاشقانه ای او را در خماری خودآیی اش، از دنیا رهانیده. همین

سه شب بود که نخوابیده بودم و با آنکه گریختن ثانیه ها را بی لحظه ای چشم بر هم گذاشتن ، تعقیب کرده بودم ، احساس می کردم که دیگر در حرکاتم زمان مطرح نیست و من مثل خاطره ای از روزهای کذشته از جام زمان به بیرون پرتاب شده ام.
گذشته و آینده تمام فکر و ذهنم شده بود...
هر فراغتی لبریز از سکوت گذشته ها می شد و با آنکه نقاشی می دانستم ، در ذهنم فقط مداد سیاهی بود که آینده را شیرین سایه می زد...سبک و ملایم!
و نه مثل نقاشی های رک کودکانه که در آنها یک دایره زرد رنگ از بالا به همه دنیای نقاشی رنگ می پاشد و با چند تا درخت بی قواره و چهار تا خط کج و کوله هم می شود یک خانه ساخت!
اما باز به خودم می گفتم که اگر به این راه آمده ام ، احتیاجی مرا مجبور کرده و انگار ته دلم می دانستم زندگی سیب سرخی است که اگر حوا چید اما دست سرنوشت به آبش داده بود...
...
یاسمن
برگرفته از وبلاگ "خیلی دور خیلی نزدیک"