به نام زیبا ترین ها
می دونم که مدت زیادی بود که مطالب وبلاگ رو بروز نکردم.
این روزا همه ی آدمای اطرافمو با تمام وجود دوست دارم و البته دوستانی رو که ازشون دورم همیشه به خاطر دارم.
دوستون دارم خیلی. موفق و سلامت باشید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:8 توسط مصطفی
|
ما، همان جمع پراكنده ...
با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها »
***
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا،
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
اين تو،
آن همسايه،
آن انسان!
اين مائيم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
« آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست،
ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
اين تو،
آن همسايه !
آن انسان،
اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
دانائي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:12 توسط مصطفی
|
مدتی ست که خواب را از چشمانم ربوده اند.
گوئیا دیگر ترس از خوابیدن و خواب دیدن مرا همچون شوریده ای پریشان حال به هوسی ملال آور کشانیده اند.
ای کاش می دانستم
می دانستم علت همه ی آنهمه پلک زدن ها و انتظار را.
گرچه شاید دوستان بع تعبیر خویش بارها در گوشم چنین زمزمه کرده اند که: این نیز بگذرد.
اما اینبار من به همگان اعلام داشته ام که...
خدایا به من نیز همچون دیگری قدرت خواستن عطا کن.
عذر مرا به خاطر تشویش خاطر بپذیرید.
موفق و سلامت باشید.
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط مصطفی
|