|
و او ...
|
افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست
آن آشفته مرد
از همین کوچه ی بارانی گذشت.
این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.
قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت
پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد
تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد
غریبانه و تنها رفتی.
من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.
از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.
وداع طوفان می آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!
باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام
با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.
تو پرواز می کنی من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت.

خورشید مره بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
که از قلب ها گریخته
ایمان است.
ف.فرخزاد
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش
عزیزی این روزها اشفته است
می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند
می گوید شوق پرواز مهم تر است
من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم
که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند
اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.
دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.
و این همان خنده است.
سهل و ممتنع....
این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.
من نیز گاها خواب می بینم همچون شما
دی در خواب دیدم دنیا را
دنیای دنیایی انسان ها را
در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.
تا خوابی دیگر بدرود.