تبليغاتX
من از ناکجا آبادم
و او ...
صبح در انزوای شب پیش خواب آلوده بود و ما در بستری گرم نومیدی

افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست

آن آشفته مرد

از همین کوچه ی بارانی گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:41  توسط مصطفی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:38  توسط مصطفی  | 

با سلام.

این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.

 

قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت

پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد

تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد

غریبانه و تنها رفتی.

من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.

از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.

وداع طوفان می آفریند.

اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!

باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام

با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.

تو پرواز می کنی  من پایم به زمین بسته است

ای پرنده

دست خدا به همراهت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط مصطفی  | 

... چه خالی بی پایانی

خورشید مره بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته

ایمان است.

ف.فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط مصطفی  | 

چترت را کنار ایستگاه در مه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط مصطفی  | 

سلام. دارم از طريق سيم كارت ايرانسل اپديت ميكنم:-) واسه همه دوستان ارزوي موفقيت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:37  توسط مصطفی  | 

شادی دل ادمیان مرا نیز به خنده واداشته است.

عزیزی این روزها اشفته است

می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند

می گوید شوق پرواز مهم تر است

من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم

که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند

اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.

دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.

و این همان خنده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:49  توسط مصطفی  | 

با دستانی که فقط می شود هوا را در اغوش گرفت امده ام

سهل و ممتنع....

این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.

من نیز گاها خواب می بینم همچون شما

دی در خواب دیدم دنیا را

دنیای دنیایی انسان ها را

در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.

تا خوابی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:33  توسط مصطفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:27  توسط مصطفی  |