|
و او ...
|
نمی دانم چرا اما ناراحتم
شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد
و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد
نمی دانم چرا
نمی دانم آدمی را چه می شود
اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند
او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.
روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.
نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم
که پایم خسته و بس لرزان است.
نمی دانم چرا
اما دلم می خواهد بگریم.
شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد
من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم
.
...
بگذریم. شاید بدانم چرا
شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم
اما برای بعد...
تا دل دردی دیگر بدرود.
الان شیروان هستم.جاتون خالیه.از دیشب تا حالا داره برف می باره. خیلی سنگین
منم زدم بیرون. هیچ کس نیست و فقط همین کافی نت بازه
تعطیات عجیبیه. کلی اتفاق واسم افتاد هم خوب و هم بد
اما خیی داره خوش می گذره.
واسه همه آرزوی موفقیت دارم