تبليغاتX
من از ناکجا آبادم
و او ...
دوست داشتم که بعد از هدیه بزرگ خدا، همیشه شاد بنویسم اما نمیشه انگار

دلی در این میان چرکین است، دلی در این میان خسته

دلی شاد و دل پر از استرس نشدن های فراوان

من اما ناامید از نگه داشتن ها

می دانستم که خوب خواهد شد همه چیز

و میدانم که دیگر خوبی خوبان به خستگی و درد بدل گشته

سخت است آنگاه که میبینی و نه حتی می پنداری

میبینی که دیگر قفلی بر دهانت کوبیده اند و

می خواهند که تو بشنوی بی هیچ پاسخی

با چشمانی خواب آلوده از دنیا

آری او من بودم

گنگ و مبهوت از شادی ناپایدار یک ماهه ای زیبا

بر من از خوبی دیگران نالیدند

و آن لحظه که با بغضی شکننده به در کوی رفتم

شنیدم که لبخنده و گویان

"خسته ام"

و بر من چراهای فراوان از گلو و از چشم سرازیر شد

پی کسی گشتم یاریم دهد

تعجبی در رخسارش از شنوده هایش میگفت

اما او نتوانست

تماسی آوردم و حنجره ی لرزان را با خفت صدایم همراه

گفتم "حرف بسیار است اما چه سود"

و شنیدم "آری"

دوان دوان و گریزان از خویش و همراه خویش

به پیامی اینچنین پاسخ گفتم

که "دنیا همین است"

سیاهی آمد و دوباره گیج و منگ، به سالها خیره ماندم

خیره به دل و خیره به غریبه هایی که برابر چشمانم بوسه بر پیشانی میگذاشتند و داغی در دلم

.

..

.......

خدا نگهدار


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:36  توسط مصطفی  |