|
و او ...
|
دلی در این میان چرکین است، دلی در این میان خسته
دلی شاد و دل پر از استرس نشدن های فراوان
من اما ناامید از نگه داشتن ها
می دانستم که خوب خواهد شد همه چیز
و میدانم که دیگر خوبی خوبان به خستگی و درد بدل گشته
سخت است آنگاه که میبینی و نه حتی می پنداری
میبینی که دیگر قفلی بر دهانت کوبیده اند و
می خواهند که تو بشنوی بی هیچ پاسخی
با چشمانی خواب آلوده از دنیا
آری او من بودم
گنگ و مبهوت از شادی ناپایدار یک ماهه ای زیبا
بر من از خوبی دیگران نالیدند
و آن لحظه که با بغضی شکننده به در کوی رفتم
شنیدم که لبخنده و گویان
"خسته ام"
و بر من چراهای فراوان از گلو و از چشم سرازیر شد
پی کسی گشتم یاریم دهد
تعجبی در رخسارش از شنوده هایش میگفت
اما او نتوانست
تماسی آوردم و حنجره ی لرزان را با خفت صدایم همراه
گفتم "حرف بسیار است اما چه سود"
و شنیدم "آری"
دوان دوان و گریزان از خویش و همراه خویش
به پیامی اینچنین پاسخ گفتم
که "دنیا همین است"
سیاهی آمد و دوباره گیج و منگ، به سالها خیره ماندم
خیره به دل و خیره به غریبه هایی که برابر چشمانم بوسه بر پیشانی میگذاشتند و داغی در دلم
.
..
.......
خدا نگهدار