تبليغاتX
من از ناکجا آبادم - فرصت حظور
و او ...
دیروز از یکی از دوستان حظور طلبیدم.

اما نبود.

امروز هست اما من نیستم.

همچنان که با خود زمزمه می کنم: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

چشم هایی که هر روز صبح به امیدی خیس می گردند.

لحظاتی در زندگی با تمام وجود احساس خستگی می کنم

چنان که دیگر انتظار هم از من بر نمی اید. و شاید حتی خواب نیز نمی تواند بیاید.

بگذریم. میدانم که میدانم. بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:22  توسط مصطفی  |