|
و او ...
|
این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.
قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت
پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد
تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد
غریبانه و تنها رفتی.
من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.
از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.
وداع طوفان می آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!
باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام
با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.
تو پرواز می کنی من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت.
