|
و او ...
|
نمی دانم چرا اما ناراحتم
شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد
و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد
نمی دانم چرا
نمی دانم آدمی را چه می شود
اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند
او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.
روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.
نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم
که پایم خسته و بس لرزان است.
نمی دانم چرا
اما دلم می خواهد بگریم.
شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد
من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم
.
...
بگذریم. شاید بدانم چرا
شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم
اما برای بعد...
تا دل دردی دیگر بدرود.