تبليغاتX
من از ناکجا آبادم - دل درد
و او ...
درست رمانی که باید شاد باشم

نمی دانم چرا   اما ناراحتم

شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد

و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد

نمی دانم چرا

نمی دانم آدمی را چه می شود

اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند

او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.

روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.

نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم

که پایم خسته و بس لرزان است.

نمی دانم چرا

اما دلم می خواهد بگریم.

شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد

من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم

.

...

بگذریم. شاید بدانم چرا

شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم

اما برای بعد...

تا دل دردی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:53  توسط مصطفی  |