|
و او ...
|
توی مخم پر از جنجال روزهای به ظاهر ناآرامه
زبانی که از قشنگی بسیار به زشتی افتاده
تنی که از تن آسانی بسیار به ستوه آمده
تفکری که از عشق و تناقض در حال عبور است
و انسان هایی بس به ظاهر خویشاوند اما دورتر از هر چه ناکجا آباد است
می دانم که به انتظار نشسته ای
بدان که مرگ را بیش از تو آرزومندم
و نه اما پشیمان از روزگار
که می دانم هر چه هست از دست خویشم برآمده
مخاطبم به جز تو و خویش گاهی اوقات تمام انسان های ناتمام اطراف است که مرا به ازرده شدن می کشانند
اما همیشه قولی از گفتار شاعر مرا بسیار آرام می آراید:
رو به دریا ها شهریست
قایقی خواهم ساخت